تبليغاتX
بوفالوی تک نفره

یک رسمی توی فامیل ما هست (البته فکر می‌کنم رسم شایعی است و همه از این‌ چیزها دارند) که بچه‌ها را توی مهمانی‌های خانوادگی می‌اندازند وسط و مجبورشان می‌کنند کارهایی را که بلدند به همه نشان بدهند. بچه‌ی تاپ فامیل ما در این مورد حسام، پسردایی‌ام بود. بهش که می‌گفتند شعر بخواند، بی معطلی و بدون فکر شروع می‌کرد: "دوشدیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند..." بعدها کارهای دیگری هم یاد گرفت برای سرگرمی فامیل که همه را خیلی بی‌نقص انجام می‌داد. اما من هیچ وقت از این کار خوشم نمی‌آمد. خجالت می‌کشیدم، هول می‌شدم و همه چیز از یادم می‌رفت. يكي از اولين بارهايش كه يادم ميايد مربوط به تابستاني است كه ميرفتم كلاس كاراته. دايي ها و خاله ها همه توي خانه مادربزرگم جمع بودند كه مادرم برگشت رو به همه گفت: "الاهه ميره كلاس كاراته" بعد همه ازم خاستند كه برايشان كاراته بازي كنم. من هم رفتم و در حالي كه پاهايم داشت ميلرزيد همينطوري مشت و لگد توي هوا پرت كردم و چند بار هم تعادلم را از دست دادم و وسط اتاق تلوتلو خوردم. تمام كه شد خاله ام كلي خوشحالي و رضايت از خودش بروز داد و پرسيد: "لانچيكو بازيم بلدي؟" بلد نبودم چون فقط دو هفته بود كه باشگاه ميرفتم و حتي كمربند زرد هم نداشتم. فكر كنم هدفشان اين بود كه بهم القا كنند كه خفنم، نمي دانم شايد هم نبود. دفعه بعدش مال وقتي است كه مادرم ديد من هيچي رقص بلد نيستم و به دختر همسايه مان گفت بيايد به من رقص ياد بدهد. دختر همسايه با خودش يك سي دي شو آورد كه تويش يك آقايي با قيافه و لحن جاكش طوري هي ميگفت: "ميني ژوپ خانومو ببين" كلن هم با همين آهنگ تمرين ميكرديم. رقصيدن را ياد نگرفتم اما يك روز توي همين جمع فاميلي مرا انداختند وسط كه برايمان برقص، خودشان هم شروع كردند دست زدن. فيلمش هست، يك روسري منگوله دار بسته ام كمرم و به مفتضحانه ترين شكل ممكن سعي ميكنم قر بدهم. آهنگه كه تمام شد همه دست آخر را برايم زدند و دايي گفت: "ليلا فروهر دومه".
حالا ميخاهم بگويم من كه اين تجربه ها را داشته ام و يك جورهايي آب از سرم گذشته پس چرا بايد هنوز كه هنوز است سخت ترين كار برايم ديده شدن باشد. اينكه يك دري را باز كنم و بگويم سلام. بعد همه برگردند نگاهم كنند و بگويند سلام.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 13:19  توسط الهه  | 

باید بنویسم بر اساس قول تخمی‌ای که دیروز دادم اما نمی‌دانم از چی. احتمالن باید از آن روزی بنویسم که زمستان 85 بود و من بی‌دلیل تا ساعت 7 توی دانشگاه ماندم. باران می‌آمد رفتم توی حیاط خیس شدم. و چهارشنبه‌ها بی‌دلیل می‌رفتم دانشگاه. و چقدر کارهای بی‌دلیل زیادی انجام می‌دادم آن موقع‌ها. یا شاید از حمام خانه صاحبی بنویسم که خیلی بزرگ بود. صاحبی مرد نصفه پایی بود که ما خانه اش را اجاره کرده بودیم. خانه‌هه شومینه داشت، پنجره های بزرگ داشت و سه تا اتاق خاب. در حالی که من هفت سالم بود و تازه داشتم می فهمیدم مارمولک ها وقتی دمشان کنده بشود، یک دم دیگر درمی آورند. برای همین هی منتظر بودم صاحبی یک پای جدید دربیاورد با اینکه مارمولک نبود و دم هم نداشت. می‌توانم از اتوبوس دیروز بنویسم که تویش تنها بودم، . کرایه را که به راننده دادم پرسید: "یه نفری؟" گفتم: "نه، دو نفرم." نگاه کرد و گفت: "اون یکیت کو؟" دیدم ای بابا، اون یکی ندارم. نه اینکه قصد بامزه بازی داشته باشم یا فکر کنم کسی همراهم بوده ها، نه. برای چند لحظه فکر کردم خودم دو نفرم.
اما مسئله دقیقن همین است که نمی‌توانم. نمی‌توانم درباره هیچ کدام این‌ها بنویسم چون خابم میاید. من این روزها خیلی خابم میاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 23:45  توسط الهه  | 

نمیدانم این چیزها را قبلن نوشته ام یا نه. البته زیاد فرقی نمیکند وقتی که الان دوست دارم بنویسم. یک بار سحر پرسید چرا دیگر نمینویسی. گفتم من وقتی حالم بد است مینویسم. حالم که خوب باشد عکس میگیرم. ممدسن هم که پرسید، همین را گفتم. یک بار هم به روشن گفتم با اینکه نپرسید. حالا من باز هم حالم خوب نیست و میخاهم نک و نال کنم و عر بزنم. میخاهم بگویم که یک نفر بیاید مرا فیلم ببیناند، کتاب بخاناند، عکس بگیراند. نه اینکه ببرتم سینما، توی همین اتاق بماند و حرف هم نزند. حوصله حرف زدن ندارم و کلمه ها انگار دارد از یادم میرود. یک نفر بیاید پایم را جوری بخاراند که زخمش بدتر نشود. دوربینم را بدهد دستم تا از تمام چیزهایی که در این اتاق در حال پوسیدن اند عکس بگیرم. اگر هیچ کدام این کارها را نمیکند مرا به طور موقت تبدیل به دیوار کند، یا به میوه های خشک شده توی سبد. گم و گورم کند. یک نفر بیاید و بگوید چطور میتوانم یک فیلمی مثل کنترل بسازم، اگر نمیتوانم، زر زیادی نزنم. اصلن مگر میوه خشک شده توی سبد چه گهی میتواند بخورد که کنترل بسازد ارواح عمه اش. سه پایه ام را بیاورد، میخاهم از خودم عکس بگیرم. "برایت میفرستم، ظاهرش کن."

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:20  توسط الهه  | 

خیلی وقت پیش حامد شعری نوشته بود و در آن از خیلی ها معذرت خواهی کرده بود. من نمی خواهم معذرت خواهی بکنم، اما امشب به اندازه تمام روزهای زندگی ام عذاب وجدان دارم، به جای تمام وقت هایی که نداشته ام. به جای آن موقع که بچه بودم و حامد را گاز گرفتم در حالیکه داشت مشق می نوشت، به جای تمام لیوان هایی که از کیف و جیب همکلاسی ام برمیداشتم و می انداختم سطل آشغال چون ازش خوشم نمی آمد. به جای آن بطری بازی مسخره که پیشنهادش از طرف من بود، به جای عزیزم هایی که نگفته ام، بارهایی که نخندیده ام. به جای تابستان 89 که پیش دوستم نبودم و چقدر یادم رفته بود آدم ها غمگین که می شوند نباید تنهایشان گذاشت. به جای شیشه ای که شکستم و هیچ وقت اعتراف نکردم. به جای همیشه و خودم.
بچگی ها عروسکی داشتم با موهای صاف بلوند، دست که میزدی می رقصید، بعدها دیگر با صدای دست نمی رقصید. باید دو تا در قابلمه را به هم می کوبیدی تا برقصد. این روزها کنارش بمب هم که بترکانی نمی رقصد. اما من این نبودم، من عروسک دیگری بودم با موهای فرفری و تاپ گل گلی. تنها کاری که میکرد این بود که وقتی میخابید چشم هایش را می بست. مثل من.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 0:6  توسط الهه  | 

امروز خودم را بردم سینما، دستم را گرفتم و رفتم. رانی خریدم و لواشک مجلسی. هی خاستم سرم را بگذارم روی شانه خودم که نشد. بعدش هم چند تا کتاب برای خودم خریدم، کتاب های خوب پر از عکس های قشنگ. هوا هی ابری بود و هی آفتابی. کلن چیز خوبی بود. یعنی اینکه زور نزنید، بیشتر از این که نمی توانید تنهایم کنید، با این فصل تخمی و خاطره های تخمی ترش. میخاهم بگویم که من قبلن همه این چیزها را از سر گذرانده ام، حالا که فقط یادآوری است. این روزها دارم قرص آهن میخورم، بعد از هر وعده غذایی، کم خونیم به مرور خوب خوب میشود و دست هایم تمام مدت زمستان گرم خاهد بود.
در آخر هم یک بیلاخ به پل کریمخان نشان دادم و با صدای نه چندان بلندی سه بار گفتم: "فاک یو" فاک یو پل کریمخان، فاک یو. اصن برو به درک.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 21:8  توسط الهه  | 

امروز یک فیلم دیدم. حالم را خراب کرد. چند بار خاستم بالا بیاورم و اینکه میگویم میخاستم بالا بیاورم استعاره و اینها نیست، یعنی که واقعن. بعد دلم خاست با یکی حرف بزنم، کسی نبود. دنبالش نگشتم ولی خب قاعدتن نباید می‌بود. همیشه وقت حرف لازمی کسی نبوده. البته نمیدانم قضیه اینطوری است که هر وقت میخاهم با کسی حرف بزنم خبری نیست و یا اینکه من کلن با کسی حرف نمیزنم. این حرف نزدنم خیلیش که مادرزادی است، خیلیش هم مربوط میشود به روزهای گهی که منتظر بودم کسی از کنارم رد شود تا برایش تعریف کنم: هی داستان سمی جنکیز رو برات گفتم؟ بزار برات از سمی جنکیز بگم. تا حالا چیزی از سمی جنکیز شنیدی؟ نتیجه اش این بود که فهمیدم بالا آوردن بهتر از حرف زدن است. این شد که امروز تا ساعت پنج و هجده دقیقه صبر کردم. در ساعت پنج و هجده دقیقه هیچ اتفاقی نیافتد جز اینکه من تنهاتر شدم.
مریض شده ام، تازگی ها با فیلم ها بسیار می خندم، می ترسم، گریه میکنم و گاهی بالا میاورم. تازگی ها حتی بدون فیلم ها هم می خندم و میترسم و گریه می کنم. همین چند روز پیش بود که 100 تومنی نصفه ای توی کیفم پیدا کردم و گریه ام گرفت، اصلن با عقل جور درنمی آمد، چون نصفه نصفه هم که نبود فقط یک چهارم نداشت.
بدجوریه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 20:59  توسط الهه  | 

اصلن هیچ حالیت هست که داری چکار می‌کنی؟ اینطوری که هی می‌خواهی بالا بیاوری، اینطوری که رنگت پریده، لاغر شده‌ای، لاغرتر. حالا ولیعصر از تخت طاووس تا فاطمی و تمام کریمخان برای من با تو معنی می‌گیرد حتی اگر این جمله یک کسشعر محض باشد، سحر. از همان وقتی که مثل دو تا کسخل تخت طاووس قرار گذاشتیم و راه افتادیم به سمت پایین. پیاده. من پالتوی چارخانه‌ام را پوشیده بودم و تو همان پالتو طوسیه را. همان روز بود که بر خلاف همه وقت‌های دیگر که دوربین دست من است و دارم از بقیه عکس می‌گیرم، تو پشت دوربین بودی و همان عکسی را ازم گرفتی که این همه دوستش دارم، با همه تلخی‌اش دوستش دارم. حالا که دارم نگاهش می‌کنم می‌بینم بله واقعن حق با حامد است، عضله‌های صورت من خنگ‌اند، تکان نمی‌خورند. اما چشم‌هایم نه، غم دارند مشخصن. امروز دیدم که چشم‌هات همینطوری بود. اصلن هیچ وقت بهت گفتم که آن روز سوار مترو که شدیم چند ساعت توی همان یک قطار بودم و هی بالا و پایین می‌رفتم؟ چند تا فروشنده را دیدم که شورت و دونات و مسواک می‌فروختند؟ گفتم که تمام مدت یاسمین لوی داشت توی گوشم جیغ می‌کشید و من سرم را پایین گرفته بودم؟ سحر سلطانی، ای رفیق قدیمی، دوست روزهای بدم، بیا که دوست روزهای بدت باشم، حتی اگر بگویند کسشعری بیهوده می‌خوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 0:41  توسط الهه  | 


احساسی دارم که انگار دوباره 23 خرداد باشد، منظورم این است که به بدی همان است. به عبارت دیگر گه بگیرند این فوتبالی را که آکادمیک است، که برنامه ریزی شده است. ریدم در این فوتبالی که آمریکای جنوبی‌ها جایی درش نداشته باشند، برزیل مثل همیشه قهرمانش نباشد و آرژانتین خیلی پرغرور و غصه دار منتظر قهرمانی. منظورم دقیقن این است که باید تف کرد به این فوتبالی که بازیکنانش هیچ تشخص فردی ندارند و یک توده یکشکل‌اند در خدمت تیم. که به قول هلندی‌های زمان فان باستن و رودگولیت تنها می‌شود از روی شماره پیراهن تشخیص‌شان داد. گه بگیرند فوتبالی را که احساسی نباشد، کله خر بازی نداشته باشد، اشتباه نداشته باشد. چقدر دلم می‌خواست اوضاع این‌طوری نبود وقتی که روبینیو سه بار پشت سر هم داد کشید: فاک. وقتی که کاکای همیشه خونسرد آنطوری عصبانی شده بود. و مسی لبخندهای عصبی می‌زد بعد از هر ضربه‌ای که شوت می‌کرد هوا. ای وای دنی آلوز، دنی آلوز زشت من، باید یک بیلاخ گنده نشان داد به آن جام جهانی که تو با تیمت توی فینالش نباشی. ای وای از این احساس به گارفتگی مفرط.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 19:8  توسط الهه  | 

همین نزدیکی‌ها بود، شاید شش ماه پیش. نشسته بودیم توی خانه‌شان. من همینطوری داشتم به در و دیوار نگاه می‌کردم و قاعدتن حوصله‌ام سر رفته بود. از روی تختش بلند شد با آن پاهایی که دیگر به زور راه می‌رفتند و رفت نشست جلوی کمدش. با یواشی همه آدم‌های پیر نزدیک نیم ساعت توی کمدش را گشت و دو تا کتاب درآورد. تمام مدت حواسم بود. با کتاب‌ها آمد پیشم نشست و گفت: "بیا کتاب بخون." یکی‌اش شاهنامه بود برای بچه‌ها، آن یکی هم کلیله و دمنه برای بچه‌ها به گمانم. من هم که کلن مریض شده بودم اینقدر که یادشان می‌رفت من دیگر بزرگ شده‌ام و مدرسه نمی‌روم، بلند گفتم: "آقا بزرگ، من که دیگه بچه نیستم، 22 سالمه." یکجوری خندید و بلند شد رفت. دیروز که رفتم بیمارستان و از این لباس‌سبزها پوشیدم و دیدم تمام بدنش باد کرده بود و ساعت سه بعد از ظهر امروز که مرد همه‌اش این قضیه به یادم می‌آمد و فکر می‌کردم شاید بهتر است بعضی وقت‌ها خودمان را ان نکنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 18:45  توسط الهه  | 

تا جایی که یادم می‌آید سال پیش در چنین روزی دوم خرداد بود و ما با اتوبوس داشتیم می‌رفتیم وزرشگاه و یا داشتیم برمی‌گشتیم، درست یادم نیست. و من امروز دیدم که به طور کاملن اتفاقی همان مانتوی چهارخانه‌ام را پوشیده‌ام و پارسال هم همین را پوشیده بودم و به طور کاملن اتفاقی‌تر شلوار جینی را پایم کردم که تازه خریدمش. آن موقع‌ها هنوز اتفاق نیافتاده بودم. و نمی‌ترسیدم اینطور بی‌اندازه. ترس آدم را می‌پوساند.

امروز راس ساعت چهار یکی ازم پرسید: "خوبی؟" گفتم: "آره. تو خوبی؟" خوب نبود. گفت دخترخاله پانزده ساله‌اش خودکشی کرده و توی کماست. گفت معده‌اش را که شست و شو می‌دادند چرک و عفونت می‌کشیدند بیرون، از توی بچه پانزده ساله تعفن بیرون می‌زد. همین را گفت، تعفن. پرسید: "چرا؟" گفتم شاید ترسیده بوده، آدم این روزها زیاد می‌ترسد. گفت: "تو که خوبی، ها؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 21:32  توسط الهه  |