|
دیشب خواب دیدم دو تا بچه پلنگ آمده بودند توی خانه. یک گربه هم همراهشان بود. سردشان بود، به خاطر همین رفته بودند توی یک گونی. بعد من رفتم بنشینم پشت کامپیوتر که دیدم یک حشره به چه بزرگی روی پنجره بود. رفتم پیش داداشه و گفتم: یه جونور عجیبی روی پنجره نشسته به چه بزرگی. پرسید: چه رنگیه؟ جواب دادم: سفید یخچالی. واقعن یک حشره سفید یخچالی بود. داداشه گفت: ولش کن. رفتم توی پذیرایی و دیدم کلی جونورهای ریز و درشت دارند برای خودشان می چرخند. پی ماجرا را که گرفتم فهمیدم توی باغ وحش سیل آمده و این ها که جا و مکانی نداشته اند، آمده اند اینجا. بعد همه مان طوری بودیم که انگار قضیه کاملن عادی است و باید همینطوری باشد و اینها. آن وقت دیدم یکی دارد تق تق می کوبد به پنجره. پرده را کنار زدم و دیدم یک کوالا چسبیده بود به درخت. پنجره را باز کردم، پرید توی بغلم. من هم نمیدانم خواب بودم یا بیدار که یاد کیکی افتادم که مامان چند روز پیش برایم خریده بود. کیکه شبیه کوالا بود، یک کوالای کوچولوی مودب. بعد من فکر کردم واقعن تا یک همچین چیزی توی دنیا هست چرا باید غصه ی یک آدم را خورد. خب از این کیک کوالایی ها ممکن است هزار تا توی کل دنیا باشد اما از این آدم ها که 70 میلیونش را فقط خودمان توی این خراب شده داریم.
(صبح داشتم فکر میکردم توی کشتی نوح، کوالا هم برده بودند آیا؟ بعد خیلی بهشان خوش میگذشته که.)
همه یادشان است، توی ماتریکس یک جایی هست که آدم خیانتکاره ی فیلم که کچل بدجنسی هم هست، جلوی یک مامور نشسته و استیک می خورد، بعد می گوید:" میدونم که این استیک واقعی نیست، میدونم که خوشمزه و آبدار بودنش تصوره ولی میخوام ازش لذت ببرم." آن وقت ما باید از این آدم بدمان بیاید، چون هم کچل بدجنس است و هم به دوستهاش خیانت می کند و چندتاشان را می کشد، برای بقیه هم هی دردسر درست میکند. ولی من دلم می سوزد، یک جورهایی بهش حق میدهم، مخصوصن آن جایی که با حالت درمانده ای می گوید:"میخوام هر چی رو تا حالا فهمیدم، فراموش کنم." یعنی یک آدم باید به نهایت بدبختی و به گا رفتگی رسیده باشد که اینطوری بخواهد همه چیز را فراموش کند، هر چیزی را که تا حالا بوده و زندگی کرده دور بیاندازد، صبح توی رختخواب جدیدی از خواب بلند شود برود توی دستشویی ای که تا حالا برای خودش نبوده اما الان دارد فکر میکند برای خودش است، مسواک بزند. از بس که سردش بوده، از بس که شب ها همش خواسته گریه کند. خب هر کسی ظرفیتی دارد، آدمیزادیم قهرمان که نیستیم. حالا ما هم یه همچین وضعیتی، نه اینکه خیلی بدانیم یا خیلی فلان. اما خب اگر به من هم یک فرصت دیگر می دادند یک جور دیگر شروع میکردم و ادامه می دادم. یک جوری که دیگر نه به برهوت حقیقت خوش بیایم و نه به هیچ جهنم دره دیگری. (حداقل توی این لحظه خاص اینطوری فکر می کنم)
برای خودم شیر گرم کرده ام با کیک. از صبح تا حالا این دومین لیوان شیرم است. یک نارنگی خورده ام، یک سیب، نان و پنیر و گردو و کلی چایی. حالا نشسته ام منتظر تا شیرم خنک شود و بخورمش. بعد من هیچ وقت نمی فهمم چرا آدم توی خانه ما باید شیر را بریزد توی شیرداغ کن و منتظر بیاستد تا گرم شود و بعد بیاید بنشیند تا سرد شود. در این بین ایمیل هام را چک کردم، رفتم فلیکر عکس دیدم، با الهام چت کردم، گودر خواندم و کامنت گذاشتم. گوگوش گوش کردم. حالا که حوصله هیچ کاری ندارم آمده ام دارم مینویسم. نه اینکه حوصله هیچ کاری را نداشته باشم، حوصله حرف زدن را دارم، ساعت ها نشستن و حرف زدن. اما خب آمده ام اینجا ببینم این حوصله نداشتگی ام چطوری پاچیده می شود توی این نوشته. یادم نیست امیر بامداد این حرف را از کسی نقل کرد یا از خودش گفت که "ما جماعت وبلاگ نویس اگر می توانستیم مثل آدم حرف بزنیم که دیگر وبلاگ نمی نوشتیم". هی! همین الان ساعت 6:45 دقیقه بود، الان شد 7:45. یکهو یک ساعت گذشت. آدم هیچ نمی داند دارد زود می گذرد یا دیر. مسئله همینجاست. امروز هم تمام شد و من نصفش را روی این صندلی نشسته بودم و نصف دیگرش را ولو بودم کنار بخاری.
بهم پیشنهاد داده اند توی یک شب شعر مسخره، شعر بخوانم. می خواهم بخوانم. دلیلش را هم نمی دانم ولی اینکار را می کنم. حالا اگر خواستید بیایید کمک کنید با هم یک کسشعر بنویسیم که دست خالی نباشم.
خلاصه اینکه هیچ وقت منظورم این نبود که ماجراها بیایند مثل تانک از رویم رد بشوند. امروز نیم ساعت خودم را توی آینه نگاه کردم. هیچ وقت نفهمیده بودم اینقدر لاغرم. هیچ وقت با هر کلمه ای، با هر تکان خوردنی این همه خاطره خراب نشده بود روی سرم. دارم به انگشت هایم روی کیبرد نگاه میکنم. دارم به سقف نگاه میکنم. دارم که هروقتی برمی گردم عقب. دارم که می ترسم. من که تمام این مسیر را تنهایی رفته بودم، خوب هم رفته بودم. حالا اینکه کسی به خودش حق بدهد یک مدتی بیاید، تمام این چیزهایی را که خودت تنهایی ساختی خراب کند و بعد تصمیم بگیرد دیگر نباشد، تقصیر من نیست. اما مشکل دقیقن از آن جایی است که من عادت کرده ام از آدم های دور وبرم اسطوره درست کنم، حالا این آدم ها هرقدر نزدیک تر، اسطوره شان بزرگ تر. قضیه به جایی میرسد که می ایستم و نگاه میکنم به آدمی که روبرویم است، بعد می بینم که چقدر کوچکم. یادم می رود که این چیزی که مقابلم است هیچ کس دیگری نیست، خودمم. خودم که ساختمش. حالا دارم جلویش کم می آورم. باید کنارش بگذارم.
دارم به دو ساعتی که توی دیروز بود فکر میکنم، تمام ثانیه هایش را نفس کشیدم. خیلی ممنون.
من سردم است و این حرفا. و هیچ وقت گرم نخواهم شد و بقیه ماجرا.
امروز که توی پراگ برای چند لحظه مردم، فکر کردم که دیگر هیچی نمی خواهم. فقط اینکه بتوانم تا وقتی هستم همانجا بنشینم. نمی دانم تا حالا مرده اید یا نه. اینطوری است که در آستانه مرگ فقط صدای سید را می شنوی که چند بار می گوید:"بشین" بعد همه صداها قطع می شود و همه آدم ها و صندلی ها و میزها و بقیه چیزها از جلوی چشمت محو می شود. تنها حسی که کار می کند، حس لامسه است. لازم داری یک نفر دستت را بگیرد، یک نفر که گرم باشد، ترجیحن چهار تا دست داشته باشد که هر دستت را توی دو تا دستش بگیرد. این همه دست؟ کدامش مال من است؟ محمد را بالای سرت می بینی که ازت چیزی می پرسد. نمی فهمی ولی جواب می دهی:"میخوام برم خونه" بعد فکر می کنی در این لحظه این بهترین جواب به هر سوالی است :"خونه" مشکل اینجاست که نمی توانی از جایت تکان بخوری و سارتر و دوبووار را می بینی که دست انداخته اند دور گردن هم و لبخند ملیح می زنند. لوس ایریگاری شلوار ورزشی پوشیده و دوان دوان از جلویت رد می شود (لپ هایش بالا و پایین می پرد و بدجور از دستت ناراحت است). لیونل مسی میاید از زیر میز سرک می کشد، "من حوصله بازی ندارم لئو". جانی دپ هم دارد برایت سیگاری می پیچد. خلاصه اینکه همه هستند و می خواهند هر کاری از دستشان برمیاید برایت بکنند تا خوشحال بمیری، فقط "او" ی سگ پدر نیست که همینطوری بایستد نگاهت کند. بعد چشمهایت را باز می کنی و می بینی دست رسول روی پیشانیت است، می خواهد ببیند تب داری یا نه. عرق بیدمشک را که می خوری لیونل مسی و بقیه رفقا غیب می شوند و تو دوباره زنده می شوی. بله! کل مردن یک همچین چیزی است. زیاد سخت نیست، فقط سردتان می شود. لباس گرم بردارید.
جدا شدن از آدم هایی که بهشان نزدیک می شدم همیشه برایم سخت بوده. یعنی نه اینکه فقط سخت بوده باشد، یک جورهایی می فرستادم به فنا. هیچ وقت هم دلیلش را نفهمیدم. به خاطر همین همیشه سعی کرده ام کمتر به آدم ها نزدیک بشوم، کمتر بودنشان نیازم بشود. اینقدر که از روزی می ترسیدم که اس ام اس بدهند "من دیگه نمی خوام باشم" یا "بهتره دیگه همو نبینیم" یا حتی بدتر اینکه همینطوری بی خبر برود گم و گور شود. به خاطر همین خیلی وقت ها توی روابطم با آدم ها یک جاهایی کوتاه آمده ام و یک چیزهایی را نادیده گرفته ام. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که کلی خیالم راحت است. بعد فکر کردم که تمام این ها چقدر به آب و هوا بستگی دارد. هیچ توضیح منطقی و قانع کننده برایش ندارم اما این را می دانم که در روزهای آفتابی نمی توانم نبودن آدم ها را تحمل کنم. ولی توی این هوای نیمه ابری نیمه بارانی نگران هیچ چیزی نیستم. یعنی هی فکر می کنم کلی اتفاق مهم نزدیک است که بیافتد. به شکل عجیبی همیشه همینطوری بوده. الان تنها چیزی که می خواهم این است که پالتوی چهارخانه و شال رنگی رنگی ام را بپوشم و بروم توی خیابان ها. شاید نفهمید ولی این قضیه اینقدر برای من مهم بوده که الان به جای اینکه بروم کتابی را که باید تا سه شنبه تمام کنم، بخوانم یا به جای اینکه برای امتحان جامعه شناسی انقلاب آماده بشوم یا به جای اینکه نهار بخورم و هزار تا به جای اینکه دیگر نشسته ام اینجا و این ها را می نویسم. حالا اگر کسی می خواهد نباشد لطفن همین امروز بگوید، کی می داند؟ ممکن است فردا آفتابی باشد. هوای مستقلانه ی بدمصبی است سگ پدر.
یک دیالوگ محشری توی فیلم در بروژ هست که کن به هری می گوید: "اون بچه میخواست خودشو بکشه" هری جواب می دهد:" خب منم میخوام خودمو بکشم، توام میخوای خودتو بکشی، همه ما میخوایم خودمونو بکشیم، فقط به طور جدی بهش فک نمی کنیم." به نظرم توی خیلی چیزهای دیگر هم همینطوری است. مثلن اینکه وقتی یک نفر برگردد بگوید می خواهم تنها باشم، یا اینکه من خیلی تنهام و اینها، همین جواب را می توانم بدهم که خب منم تنهام، همه ما تنهاییم فقط بعضی وقت ها یادمان می رود. یادمان می رود که وقتی داریم از خیابان رد می شویم خودمان باید هوای خودمان را داشته باشیم، حتی توی خیابان های یکطرفه وقتی که 206 نقره ای رنگی دارد خلاف می آید فراموش می کنیم هیچ کسی نیست که دستمان را بگیرد و بکشدمان عقب و بلند بگوید:"الی". حواسمان نیست که توی این سرما دست هایمان را باید بکنیم توی جیب هایمان تا گرم شود، همین روزها باید بروم یک جفت دستکش بخرم، دستکش خرسی هایم را گم کرده ام. امروز یک جفت جوراب بلند رنگی رنگی هم خریدم. برای رفتن های پاییزی ام توی بلوار کشاورز لازم می شود. اصلن همین بلوار کشاورز که مسیر پیاده روی های تک نفره محسن نامجویی من است این همه به دست فراموشی سپرده می شود بعضی وقت ها. توی کوچه پس کوچه های تاریک یادمان می رود که کسی نیست جلوتر از ما شاخ وبرگ ها را کنار بزند و حواسش به این همه چاله چوله هم باشد. خلاصه اینکه گاهی اوقات بدجوری خر وضعیت موقتی می شویم و یادمان می رود که چقدر تنهاییم، بی اندازه تنهاییم.
تلفنت را که جواب نمی دهی، نگران می شوم. به شکل عجیبی در عرض چند دقیقه تمام امکان های موجود توی ذهنم ساخته می شوند. شاید خوابیده باشی، شاید حوصله نداری، رفته ای دوش بگیری، رفته ای بدمینتون بازی کنی گوشیت افتاده توی چمن ها (بدبختی بدمینتون هم که بازی نمی کنی)، شاید هم اصلن نرفته ای بازی کنی ولی گوشیت همینطوری خود به خودی افتاده توی چمن ها، اوردوز نکردی؟ ماشین بهت نزده؟ پس دیگر نمی خواهی باهام حرف بزنی، ها؟ با عجله رفته ای بیرون گوشیت را جا گذاشته ای، گذاشته بودیش لب پنجره یک کلاغی چیزی برش داشته برده، هنگ کرده؟ قهر؟ تا کی؟
امکانش هست از این به بعد هر وقت خواستی حوصله نداشته باشی یا گوشیت را گم کنی یا ماشین بهت بزند، قبلش یک خبری بدهی که من اینقدر نگران نشوم؟ خب بیشتر وقت ها همین زیادی امکان هاست که آدم را نگران می کند.